به نام خالق عشق
زمین زیر پاهایم محکم است تا مجالی برای نگاه به آسمان بیابم ؟
خب انگار هنوز زنده ام!! نمیدونم باید چندم شخص حرف بزنم .. مخاطبی هست ؟ نمیدونم شاید آره و شایدم نه شایدم پیدا کنه! به قدر کافی به هم ریخته بودم اتفاقاتی هم که تو این چند وقته برای وطنم افتاد بیشتر به آشوب درونیم کمک کرد. اما حالا که تصمیم به تغییر گرفتم پس ... الان دیگه سعی میکنم شبها رو کمتر زنده نگه دارم! صبح هم زود تر بلند میشم گاهی پرواز میکنم هر از گاهی هم سفر های کوتاه و بلند میرم گاهی هم با حیواناتم که نزدیک ترین موجودات زنده به من هستند میگذرونم. نمیدونم باید این نوشته های بی ارزش (جز برای خودم) رو ادامه بدهم یا نه تمومش کنم یا اینم مثل خودم عوض کنم ؟ شاید بشه آموزش موسیقی ... آموزش پرواز .. مباحث فلسفی و شایدم سیاسی ! به هر روی اگر خداوندی باشه تا اون چه بخواهد. مخاطب تو بودی .. خود تو توئی که الان داری این مذخرفات رو (غلط املائی؟) تایپ میکنی و تا چند روز دیگه میلیون ها بار میخونیش تا شاید با تحلیل درونیاتت که همین مذخرفاته گره ای از گره های کور ذهنیت باز بشه تو ای بهرام نام. بر میگردم شاید دست پر.
دوستت دارم (بی نام)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
با نام خالق عشق
نظر سنجی!
شما تا چه حد و چطور از کنار خطاها کج رویها و اشتباهات همسر یا دوست عاطفی خودتون میگذرید ؟
تا به حال به این فکر کردید؟
تا حالا فکر کردید ممکنه کسی که امروز همه دنیای شماست کاری انجام بده یا کاری فاش نشده انجام داده باشه که اگر فاش بشه ارزشش رو کاملا از دست بده ؟
از خداوند میخوام که این بلارو بازدیدکننده ها که جای خود دارند و حتی انسانها! حتی نصیب گرگ بیابون هم نکنه... واقعا سخته
عده ای اهل صبر و تحمل هستند و عده ای نه!(ببخشید اشتباه شد!) همه چیز زیر این آسمون آبی نسبیه اون نسبت به شما خوبه و شما نسبت به من و یا من نسبت به شما بدم و شاید شما نسبت به دیگری پس نمیشه گفت فلانی شکیبائی پیشه میکنه و فلانی نه! و موضوع حرف من هم همینه که شما چقدر نسبت لغزش و خطاهای همسر یا دوست عاطفی خودتون گذشت نشون میدید ؟ و به چه شکل ؟
آیا کاری هست که اگر از وی سر بزنه باعث میشه شما ازش ببرید ؟ اون چیه ؟ یا به عبارتی بزرگترین خیانتی که میخواید هیچ وقت در حقتون نکنه چیه ؟ پاسخ هاتون در نظر ها یا تابلو پیام نمای بلاگ جدای از اونکه به دیگر بازدید کننده ها کمک میکنه تا خودشون رو نسبت به شما بسنجند و اگر انسان مرتجعی هستن متعادل تر بشوند. برای شخص من هم کمک بزرگی خواهد بود(به من عاجز کمک کنید(اوا شهرداری اومد!
)نه بابا دیگه حتی شهرداری هم نیازمندان رو از کنار خیابون جمع نمیکنه
) بریم سراغ بحث خودمون...
زندگی در حالت طبیعی ظاهر و باطن زیبائی داره. اما متاسفانه خداوند هزاران سال پیش به این زیبائی حسادت ورزیده و موجودی ..... و .... و ..... خلق فرمودند و به وی ماموریت دادن که به قائده یک متر ..... بفرمایند به این زمین زیبا(دچار خود سانسوری شدم
)نه بابا رعایت ادب بود
همیشه گفتند بشر جائزالخطاست(البته به نظر من نیست و صرفا ممکن الخطاست) گاهی ممکنه از سر نادانی(نسبت به قوائد اچتمائی که در اون زندگی میکنند و یا نسبت به روحیات و خواسته های من و شما) لغزشی از وی سر بزنه که تنش هائی رو در زندگی صاف و یکدست ما ایجاد کنه(گاهی لازمه) اما اگر چگونگی برخورد صحیح با این لغزش ها برای من و شما روشن نشده باشه و کسی اینهارو به ما آموزش نداده باشه زندگی به زندانی بی روزن تبدیل میشه پس لطفا اگر هم اعتقاد دارید باید از کنار همه خطا ها یا اکثر اونها گذشت بفرمائید چطور؟ به هر حال شتریه که همه امیدواریم در خونه ما نخوابه اما خدا رو چه دیدید ؟
پس بهتره یک بار هم که شده به این موضوع فکر کنیم تا اگر آمادگی لازم برای رویاروئی با این قبیل معضلات رو نداریم با مقایسه خودمون با دیگران به این آمادگی برسیم.متاسفانه همه میگن گذشت اما نمیگن چطور برای مثال میتونید به کتاب آئین همسر داری به قلم ابراهیم امینی مراجعه کنید با متوجه بشید با چه دستاویز های ساده و گنگی از گذشت یا عدم گذشت صحبت میکنه.
پس منتظرم تا بفرمائید تا چه حد اعتقاد به گذشت در روابط عاطفی دارید و (مشخصا)از چه کارهائی نمیگذرید و وقتی از کنار لغزشی بزرگ میگذرید با چه نیروئی و چطور اینکارو میکنید و اگر از کنار اشتباه خاصی به سادگی نمیگذرید چرا ؟
راستی امروز باید جشن بگیرم ! چرا ؟ چون برای اولین بار شخصی (چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی) پس از پیشنهادی که میگه باید سارا رو فراموش کنم فرمودند: هر چند که گفتنش راحته... و برای اولین بار یک نفر اقرار کرد که بابا اگر میگم بیخیال شو خودم تا حدی میدونم چقدر سخته...! ممنونم دوست عزیز.
دوستت دارم سارا
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
نظر یکی از بینندگان بلاگ تو پست قبل بد جوری من رو به فکر فرو برد. اینکه این افکار بچه گانه است.؟
در دو روز عمر کوته(زنده باد داریوش) این رو خوب تجربه کردم که تا زمانی که در مورد انسان بحث میکنیم صد در صد وجود خارجی نداره. پس نمیتونم نظرتون رو نفی یا تایید کنم . بنابر این میتونم در کمال احترام و همینطور تشکر از این که در این دنیای شتابزده ساعتی از وقتتون رو صرف نوشتن نظر در مورد من کردید نظر خودم رو در این مورد ابراز کنم .
آیا من درست حس میکنم که هرچه زمان پیش میره با وجود پیشرفتهای شگرف در زمینه تکنولوژی و از اون مهمتر فلسفه عرفان و اخلاق انسان به جای پیشرفت در مسیری که احتمالا به خاطر اون خلق شده پس رفت کرده و عقب مینشینه ؟
آیا ما اینقدر بد شده ایم که دیگه وفاداری و پایبندی رو اگر قرار باشه ذره ای برامون خرج داشته باشه با یک برچسب بچه گانه دیروزی املیسم و غیر واقع گرایانه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
حالا شما نظر بدید که چرا ؟
چرا با اونکه بارها قسم خوردم ازش انتقام بگیرم٬ کاری نکردم؟
چرا با اونکه میتونم با یک تماس برای همیشه از تحصیل تو هر دانشگاهی محرومش کنم ٬ نمیکنم ؟
چرا با اینکه میتونم یه برچسب دانشجوی سیاسی یا مفصد فی العرض بهش بچسبونم و کاری کنم تا آخر عمر آرزوی دانشگاه و خوشگزرونی رو به گور ببره ٬ نمیکنم؟ (آخه میدونید خوبی رفاقت های امروزی اینه که اگه از طرفت مادیات طلب نکنی تا ابد رفیق خوبی میمونه برات(منظورمن آقایونه) حالا فقط کافیه به یکیشون زنگ بزنم و بگم چی شد اون همه ادعا و ریش و پشم و ... اونم فقط واسه اینکه بگه واسه خودش کسیه حاظر پاک ترین دانشجو رو به عنوان خطا کار بکشونه به کمیته انضباتی ٬ به همین سادگی)
چرا با اینکه میتونم یکم خرج کنم و بدم بیارنش اینجا و ببرمش جائی که تا ابد رنگ آدمیزاد رو نبینه٬ نمیکنم ؟
و هزاران چرای دیگه
اصلا چرا هنوز دوستش دارم و حاضرم تا این حد خودم رو خار و خفیف کنم تا ترکم نکنه ؟آخه به منم میگن آدم ؟ تمام عمرم درد تجرد رو تحمل کردم و بر خلاف هم سن و سالهام حاضر نشدم با هر....بخوابم حتی تو نگاه هام و حرف زدنم با جنس مونث محتاط بودم! اونم بزرگ ترین لطمه عمرم رو بهم زد و هنوز هم دم از دوست داشتن میزنم . اما از طرفی هم نمیشه گفت دوستش ندارم ! در تایید این جمله همین بس که دارم به هر دری میزنم تا برش گردونم٬ چه کسی رو ؟ کسی رو که زره ای برای احساسات پاکم ارزش قائل نشد. همین بس که چنین بلاگی رو راه انداختم و داستانم رو برای همه گفتم به ده ها روانشناس و روانکاو میل کردم تا فقط بهم بگن چطور میتونم برش گردونم.
زمان دبیرستان ناظم مدرسه بهم گفت تو جمع نقیضاتی یک سال شاگرد اول و یک سال هر روز از کلاس بیرونت میکنن ! و این بهترین و درست ترین تعریفی بود که از خودم شنیدم. واقعا این همه ضد و نقیض برای چیه ؟ عشق و نفرت با هم ؟ اونهمه غرور و این خفت و خاری با هم ؟ کسی که حاظر نمیشه دختر مورد علاقش حتی مال یه دختر دیگه باشه اما با اینکه میدونه طرفش این همه گند زده حاظر اینطور براش به آب و آتیش بزنه ؟
به خدا دارم دیوونه میشم . یعنی شدم ٬ تصمیم گرفتم که اگه به نتیجه قابل قبولی نرسم خودمو راحت کنم کاری که یک بار به خاطر سارا کردم اما نتیجه نداد و ناقص موند(خیلی چیزارو نگفتم و یکیش هم جریان خود کشی بود٬ شاید تو پستهای بعدی جسته گریخته به ناگفته هام اشاره کردم)
بله تصمیم رو گرفتم و شدیدا هم بهش اعتقاد دارم این دودلی ضد و نقیض کابوس های شبونه که الان با کیه و داره چیکار میکنه حساسیت و غیرتی که همیشه منو از بقیه متمایز کرده داره از درون منو میپوسونه . پس چاره دیگه ای ندارم یا برمیگرده ٬ یا به این نتیجه میرسم که نباید برگرده و یا مرگ
منتظر نظرات و عقاید بینندهای احتمالی این بلاگ نوپا هستم . خوشحال میشم به عنوان یک هموطن بگید من کیم حرف حسابم چیه کجای کارم درست و کجاش غلطه ! و الان باید چه کنم .
(راستی هدیه ولنتین رو براش فرستادم٬ نبود اما دوستش گفت وقتی برگشت بهش میرسونه. نمیدونم کارم درس بود یا نه بنابر این منتظر واکنشش در مقابل هدیه میمونم. البته اگر واکنشی داشته باشه)
دوستت دارم سارا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
...گذشت تا روزی که متوجه شدم ناخواسته شماره های روی گوشیش رو در حین عملات انتحاری فضولی (که کار همیشه من بود) پاک کرده بودم بنابراین سعی کردم شماره ها رو ریکاوری کنم اما نمیدونم چرا گذینه تصاویر رو هم تیک زدم و عکس های پاک شده هم ریکاوری شدند و ... مشخصه که چی میخوام بگم.
یه عکس دیگه!
دوباره کلنجار شروع شد : اگه بهش بگم و ازش بپرسم این کیه دوباره چند تا دروغ سر هم میکنه منم که میفهمم داره دروغ میگه پس عذاب چند برابر میشه و اگر هم نگم و به روی خودم نیارم هر لحظه این عکس میاد جلوی چشمم و واویلا منم که از علامت سوال و ابهامات متنفرم پس بازم عذاب چند برابر میشه پس چه غلطی باید بکنم ؟ آره بهش میگم مرگ یک بار و شیون هم یکبار ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
سعی میکنم تا اونجا که ممکنه خلاصه کنمش که خوندنی بمونه.
هفته های اول فوق العاده پیش میرفت همه چیز خوب بود تا وقتی که بحثی پیش اومد
خلاصه:
سارا: تابستون درس من تموم میشه و مجبورم برگردم
اینجانب: با این حساب چطور میتونم دوریت و تحمل کنم ؟ ( و یه جمله بی ربط:بیا کاری کنیم که خاطره تلخی از هیچ کدوم تو ذهن اون یکی نمونه)
سارا پس از ربط دادن این دو جمله به هم که من واقعا بدون منظور گفته بودمشون : یعنی تو به من به عنوا یه دوست چند ماهه نگاه میکنی ؟
بله سارا درست رو نقطه حساس و خیلی حساس من دست گذاشته بود٬ مردونگی...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
بر خلاف عجله ای که دارم پست هام فاصله دار شدند . تیک های عصبی بهم اجازه تایپ راحت رو نمیده و هر خط برام یکی دو دقیقه تموم میشه...
تازه داشتم به زندگی مادی بر میگشتم . بیشتر به پول در آوردن فکر میکردم و اولویت اولم برگشتن به زندگی قبل از آشنائی با .... بود خوب درامد کسب کنم و خوب هم خرج .
شرایط بد نبود٬ عاشقانه نبود اما بد هم نمیگذشت. آب و هوا و جو زیبای جزیره (کیش) کار خودش رو کرده بود و از طرفی هم سر و کارم با توریست هائی بود که میدیدم بی ادعا خیلی صادق ترند از ماهائی که ادعای صداقت به خاطر دیانت داریم .زنهائی که مرد رو به خاطر جنسیتش نمیخواستند و مرد هائی که زن رو به چشم ..... نمیبینند. میدونید که جوونای ما عادت کردن به دخترای ... چی بگن؟
خلاصه همی چیز خوب بود تا مجبور شدم برای مراسم ازدواج خواهرم برگردم به سرزمین اصلی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
فکر میکنم اگر نظرات هیچ کس هم نتونه کمکم کنه حد اقل خصوصیتی که این بلاگ میتونه داشته باشه اینه که خدم می خونمش و برای لحظاتی فکر میکنم نوشته های کس دیگریه و این باعث میشه که بتونم به مشکلاتم از بیرون نگاه کنم شاید راه حلی براشون پیدا کردم.
هنوز به اصل مطلب که ماجرای دومین و آخرین آشنائی منه نرسیدم بنا بر این هنوز نمیتونم از خانندگان احتمالی بخوام راه حلی پیشنهاد کنند . اما دوری سارا بد جوری بهم فشار میاره از زندگی به معنای واقعی کلمه افتادم بنابراین چاره ای ندارم جز اینکه زود تر داستان دومین آشنائی و فروپاشیدنش رو بنویسم شاید کسی خدای ناکرده دچار مصیبتی مشابه شده باشه و بتونه بهم بگه الان باید چه کنم چطور باید سارا رو دوباره به دست بیارم و آیا اصلان باید به بدست آوردنش فکر کنم ؟ درسته یا غلط ؟ و ...
نمیدونم چرا اونطوری که همه میگن نوشتن آرومم نمیکنه !؟
نه تنها آرومم نمیکنه بلکه مرور خاطرات تلخ بیشتر عذابم میده ٬ نمیدونم. الان که دارم مینویسمشون تمام جزئیات رو به خاطر میارم همشون رو. داستان اول رو خیلی خلاصه کردم چون در حال حاظر از اون مهمتر دارم اما جریان دوم رو تا اونجا که ممکنه با جزئیات مینویسم مگر بتونه به شناخت شخصیت پیچیده من و پیشنهاد یک راه حل درست کمک کنه.
میخوام خاهش کنم اگر هم نظری ندارید با یک سلام بهم بفهمونید که مطالب رو کم و بیش خوندید و میتونم امیدوار باشم که در روزهای آینده میتونم از گفت و گو با موافق و مخالف استفاده کنم.
خیلی به امید احتیاج دارم دارم از پا می افتم
دوستت دارم سارا 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 6:34 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
و بعد از اون هرچه بود منفی بود و منفی.
آسمون تیره و تار شده بود . اعتیاد لباس های تیره در به دری از این شهر به اون شهر٬بلاتکلیفی ٬ مردم گریزی ٬ فرار از دوست و آشنا و حتی خانواده و ...چند سالی گذشت و من همچنان وفادار موندم . هنوز به کسی نگاه نمیکردم هنوز خودم رو متعهد میدیدم و با وجود اینکه به برگشتنش فکر نمیکردم شدیدا خودم رو تحت هر نوع فشار گذاشته بودم.
فکر اینکه مشکل از کی بود ؟ من یا اون ؟ چرا اینطور شد٬اصلا شروعش درست بود یا نه ؟ اگر نبود چرا من محتاط همچین کاری کردم و اگر شروعش درست بود پس چی باعث شد این طور بشه؟ و هزاران فکر و خیال دیگه شب و روز برام نگذاشته بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط بهرام
|
به نام خالق عشق
بله از خانواده دو طرف انکار و از من و اون اصرار و اونجا بود که ناخواسته با دختری که همسر قانونیم نبود رابطه برقرار کردم و جدای از اتفاقاتی که بینمون رخ میداد در فکر راضی کردن دو طرف بودیم. هرگز از حساسیت های بیش از حد من شکایت نمیکرد کجا بودی؟٬با کی بودی؟٬حق نداری جائی تنها بری؟٬خودم میرسونم کلاس کنکور٬چرا با فلانی بیرون میری؟ و ... میگفت برای من اینها دلیل دوست داشتن اما نبود و دروغ میگف و رفتارش وقتی که من حضور نداشتم کاملا متفاوت بود...!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط بهرام
|